میفهمی چی میگم؟؟
میگم من سیب و نخوردم....
من اون سیب و نخوردم
این داستان از کجاست؟
من نخوردم
اصلا از کجا معلوم آدم و هوا اون سیب و خورده باشند؟
من ندیدم اصلا خورده باشن به من چه؟؟؟؟؟؟؟
این چه عدالتی؟
مگه من با خوردن سیب اونم در بهشتی که آدم و هوا داشتن باید توبیخ شم؟
نمیفهمم بهشتی که اونا دیدن و زندگی کردن
حالا من روی زمینی که تبعیدگاهمه چیکار میکنم؟
مگه گناه از نظر خدا ژنتیکی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا این که بهشت بشه اخر دنیا باز برای من ترسناکه
جد من با وعده فناناپذیری سیب را خورد من به وعده بهشت ایمان نمیاورم. من وعده نمیخواهم
من را به جمله های زیبای افکار پریشان نیاکانم نیازمون؟ من چیز دیگری میخواهم برای ایمانم
یک من کامل ؟ نه... من را از این حس تنهایی برهان از این سکوت مبهم و تاریک برهان
من پرواز را میخواهم. بجای نشستن روی نیمکتی و رودهای روان
روحم را آزاد از بینیازی کن.
من آرامش و زندگی بدون درد و دغدغه را میخواهم.
چه فرقی میکند برای منی که لب به مشروب مست کننده نزدم
نه برای ترس ازگناه
برای اینکه دوست ندارم
وعده بهشتی از مشروب بدهی
مرا با رویای تولدی دوباره به وعده گاه بهشت دعوت کن
اگر دغدغه نیاکان من نوشیدنی و خوردنی و باغ بود
رویای من تنها یک لحظه امید و پرستش و آفرینش هنر است
رویای من رسیدن به تو است
به منشا حال تو
به زمان شاد و زیبای تو
مرا بهزمان خودت نزدیک کن
همان زمانی که صدای خنده ی کودکی ام فضارا متراکم کرد
همان زمانیکه لبخد بر لبام مادرم پدیدار شد
گفتم مادرم
خدایا من آن بهشت را بدون مادرم بدون پدرم نمیخواهم
بهشت بدون عزیزانم که محبتشان را خودت در وجودم دوانده ای چه ارزشی دارد؟
بهشت برای خواهرانم برادرانم
خداوندا من اصلا بهشت را نمیخواهم
گریه های جدم برای برگشت به بهشت نبود
برای برگشت به قلب خالق جهان بود
باز میخواهم غرق شوم در افکار مغشوشم
و ازت بپرسم
اگر درخت سیب را خلق نکرده بودی
الان کدام میوه بانی اخراج ما از بهشت تو بود؟؟
درکی از نگاه تو در طبیعتم میجویم
به چشمان آهو به پرواز پروانه به غرش شیر بیشه زار به آواز بلبل ها و رنگ گلها و تیرگی شبانگاهان
همه میگویند نگاهت یک نظم و قانون است چه خشن یا لطیف
به گرمای آتش و سرسبزی جنگل
که چگونه در کنار هم جفت میشوند
در کنار آب و خاک و باد و باران که گل نمیشود
طوفانی از شن نمیشود.
نگاه تو همه یک کلام زیبایی و نظم است
بیدارم کن
من ان ندیده ی انسانم
من آن تبعیدی محکوم در زمینم
با هزاران درد و غصه و ماتم همیشه تنهایم
برچسب:
نویسنده: ساناز کریمی