خرید بک لینک

تا خونمون و یکسال میشه عوض کردیم شوهرم یعنی عشق قدیمی نمیدونم چرا دوست نداره خیلی حرف بزنه کلا ساکته سایلنته و یجوری رو ویبرست

وقتی کنارشم فقط به صفحه گوشیش نگاه میکنم که ببینم داره چی و سرچ میکنه تا شاید از افکار تو سرش یکم باخبرشم. جز قیمت ماشین و سکه و از اون عکسای بدنسازی چیزی پیدا نمیکنم. گه گداری هم چند عکس دختر خفن که خودمم دلم میخواد زل بزنم بهشون.. بگذریم کلا این عشق قدیمی خیلی دیواره... نمیدونم اونوقتا عاشق چی این شدم ؟؟ چشماش بود اره

خدا چرا من اینقدر کور بودم؟؟ انگار با یه دیولر ازدواج کردم که روش دوتا چشم جذابه اخه آدم اینطوری هم عاشق میشه

به هرحال تصمیم گرفتم با همسایه ها پایه دوستی بریزم و باهاشون رفت و امد کنم تا همین دو گرم حافظه و عقلی که برام مونده از دست نره. البته این مدل صحبت کردن درست نیست اما حقیقته

از دست خواهر و خانوادمم دلخورم چون انگار اونا سرکارن و توقعات من برای دید و بازدید زیاده. والا گفتم ماهی یبار همو ببینیم که صداشون در اومد و منم کوتاه اومدم. چی بگم

حالا پاشدم به یه بهانه رفتم خونه همسایه درسته مدرکمون فوق لیسانسه ولی هرکاری بکنیم باز اجداد غار نشینمون انسان هایی اجتماعی بودن منم نمیتونم متمدن باشم

بعد از چند بار رفت و امد و سوتی دادن تو حرف زدن دستم اومده چطوری کلا باید باهاشون صحبت کنم که باعث سوتفاهم نشه

خاک تو سرم چی سرم اومده داغون شدم

امشب که رفتم یه بسته امانتی و ازشون بگیرم با یه تعارف رفتم تو خونشون و خواستم کلا اونجا بمونم چون همه دور هم بودن. میگفتن و میخندیدن

شوهرمو هم تو خونه تنها گذاشتم

عشق هم حدی داره دیگه..

بازم میگم دلم میخواست دانشگاه نمیرفتم درس نمیخوندم امایه آدم ساده بی تمدن باقی میموندم که دورم شلوغ بود و خانواده و خواهر برادرم کنارم بودن مثه گذشته صدای خنده هامون چندتا کوچه اونورتر دور سفره آش مادرم میپیچید.. خدایا ... مراقبشون باش هرجا که هست هرجور که راحتن

دوستای خوب گذشته ناراحت نشین اما زندگی گذشته شما شخصیت شمارو ساخته

دوستاتون گناه دارن یه زنگ زدن و یادی کردن عمرتون و کم نمیکنه.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۱ ساعت 23:33 توسط بهناز ه .زینب خ . زینب ق د .  | 

برچسب: نویسنده: ساناز کریمی تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 14:24

صفحه بندی