خرید بک لینک

وقتی میشنوم دهه60 ...

یچیزیایی تو ذهنم میاد که شبیه یک فیلم نوستالژی میمونه تا خاطره

اولین تصویر از یه خیابون نم گرفته و بوی خاکی که از ریزش ریز بارون و صدای چالوپ چولوپ چکمه های پلاستیکی رنگارنگی که پای همه ی جچه های تو کوچه بود و زیر بارون شعر باز باران با ترانه.... میخوندن و بوی آش و سیرداغی که همه ی همسایه هارو در خونه یکی جمع کرده بود واسه پختن نذری یکی از همون همسایه ها.. بچه ها مشغول بازی و جیغ زدن همسایه ها هم مشغول درست کردن و ظرف کردن آش و خندیدن بودند. منم یه لحظه نگام به آسمونی افتاد که بالای صورتم نمیدونستم داره گریه میکنه یا داره جشن میگیره.. چمن های زیر پای بچه ها نشون میداد تازه زمین از خواب زمستونی بیدار شده واسه همین لباس هامون کمی کلفت و سردی هوارو ازمون دور میکرد اما صورتامون گل انداخته بود و بینی هامون قرمز و وقتی دنبال هم میدویدیم صدای جیغمون به آسمون میرسید. تقریبا همه زانو های شلوارمون و با یه تیکه زانوگیر دوخته بودن. اخه همیشه شلوارمون زانوهاش پاره بود از بس میخوردیم زمین این و مادرامون برامون انجام میدادند. فقط ما طرح زانو گیر و بهشون میدادیم و همین یه دنیا خوشحالی داشت.. بهزاد پسر همسایه یک تایر و از پدرش که براش آورده بود و با چوب میغلتوند و همه با حسرت و خوشبحالش گویان بهش با حسرت نیگاه میکردیم. اما مجبور بود واسه اینکه باهامون بازی کنه تایرش و به تک تکمون واسه بازی قرض بده. گل و خاک تمام لباس و شلوار و چکمه هامون و پوشونده بود. مریم خانم زن همسایه کوچه پشتی خیلی شاد و سرخوش بود همیشه تو این دورهمی ها نوارکاست لیلا فرهر و هایه و مهستی با خودش میاورد و همه رو مجبور میکرد پاشن برقصن.. صدای خنده ی همسایه ها تا کوچه میومد. مردای همسایه همه سرکار بودن و کسی تو کوچه نبود جز بچه ها و خونه ها هم خالی جز خونه نذری پزون... مادرم داشت واسه مریم جون که دوست صمیمیش میشد از اینکه برن یه تیکه پارچه بخرن و واسه عروسی دوستشون یه دست کت و دامن بدوزن و مجله های مد و چک میکردن صحبت میکردن. فاطمه خانم داشت از پارچه های گلدوزی شده ای که برای اون یکی همسایه رونمایی میکرد با آب و تاب حرف میزد.. تخمه و چایی همیشه وسط مجلس بود و ترانه ی یک حلقه ی طلایی که شروع شد مریم جون باز با شادی گفت پاشین . خانمااااااااااا......

آش داشت واسه خودش قول قول میخورد و مهسا دختر مریم خانم که تشنه اش شده بود با جوراب های خیس دوید سمت آشپزخونه که یهو نزدیک بود بیوفته تو قابلمه بزرگ آش وسط اشپزخونه اما زنان همسایه با جیغ گرفتنش و اما گوشه لباس مهسا رفت توی آشششششششششششش

یعنی همه موندیم..

بخوریم از اون آش یا ......

یه حسرتی تو چشم تک تک همسایه ها افتاد که من یکی مثه همون آسمون بالای سرم زار زار گریه میکردم من آش میخواممممممممممممممممم

همه با کینه به مهسا نگاه میکردیم اما بزرگترا با گفتن اینکه اشکال نداره خداروشکر مهسا چیزیش نشد رفتن و هرکی از خونه یه تیکه نون و پنیر و مربا و کره و ... آوردن تا اینکه همه دور هم جمع شدیم دور یک سفره و نشستیم و ...

من نمیتوستم یکجا آروم بگیرم رفتم تایر بهزاد و برداشتم و شروع کردم ب بازی و چکمه هام در جوب های ریز آب بارون هنوز چالاپ چلوپ میکرد.. درخت بادوم کنار درب خونمون تازه چاقاله داده بود و خیلی بزرگ و شاخه های بلندی داشت... آسمون هنوز از ابر گرفته بود و دل منم جیغ میزد. نمیتونستم به آسمون زل بزنم واسه همین چشمام و میبستم و دهنمو باز میکردم تا از اشک های آسمونی بخورم که نم نم میبارید و با طعم تازه هوای تازه و برگ های جوونه زده و بوی خاک پاک... کوچه رو کامل گل گرفته بود و دستمو که یخ زده بود گذاشتم روی زانوهامو بعد با یک جهش خودم و پرت کردم به عقب و دستامو باز کردم تا آسمون و بغل کنم و داد زدم هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

همون لحظه تونستم انتهای آسمون و ببینم که بزرگ شدم و مثه مامانم دارم آش نذری درست میکنم و بچه هامو بغل کردم و همسایه ها میان و کمک میکنند و..............

اینجا همسایه ها نمیدونن من وقتی نذر میکنم نذرم اجابت میشه یا نه؟؟ اینجا بچه های همسایه تو خونه دارن با گوشی و تبلت ترانه های تتلو و بازی های آنلاین و بازی میکنند. آسمون اینجا پر از دود و غباره و نم نم بارون به خوش بویی نم خاک و برگ های سبز نیست.. اینجا واسه عروسی فامیل لباس و باید از مغازه های سرد و بیروح بخری و پارچه های گلدوزی همسایه بغلی به زیبایی قبل نیستن. اینجا الان همه خوابیم

برچسب: نویسنده: ساناز کریمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:50

صفحه بندی