خرید بک لینک

کتاب تاریخ و که ورق میزدم تصاویر زاغه نشین ها و حلبی نشین ها .. حکومت طاغوتی... قصر های و کاخ های مجلل...

تاریخ واسه این چندسال اخیر چی خواهد نوشت؟ چطور توضیح خواهد داد؟

نسل سوخته دهه 60 فرزندان جنگ

که با چکمه های پلاستیکی در سرما و گرما درس خواندن و درس خواندن و درس خواندن.. حالا نه کار مناسب نه درآمد مناسب نه ... الان حتی خونه دار بودن یک رویاست..

کتاب تاریخ و که ورق میزنم یادمه دلم برای بچه های سرمازده ای که کتاب و به سرمای قلب های حاکمان تشبیه میکرد و خوب خوانده بودم و نمره ای که گرفته بودم اندازه نفرتم از طاغوت و فساد و ظلم بود...

الان نگاهم به آسمانی است که میگویند برای خداست اما زمین زیر پایت خدا تومان قیمتش است. میگن تحریمیم. میگین باید بسوزیم. مگه ما نسل سوخته جز سوختن راهی داریم. نسلی که ازدواج و بچه دار شدن جز رویاهاشون شده. همون نسلی که فقط میدوید تا عقب نیوفته.

داشتم اخبار و میخوندم دیدم لواسان تهران کاخ هایی ساختن که...

طاغوت برگشته یا شاه؟؟

چرا اینقدر اختلاف طبقاتی بییداد میکنه؟

حرفی نیست دارن نوش جونشون.

فقط یه سوال دارم چرا ما هر روز بدبخت تر میشیم و بقیه پولدارتر؟؟؟

مگه همه از یه عدالت برخوردار نیستیم؟

میدونی من تازگیا میبینم که مردم دیگه اسم محمد(ص) میشنون صلوات نمیفرستن. دیگه یه روحانی میبینن درود نمیفرستن. دیگه نمیخندن دیگه به هم نوع خودشون کمک نمیکنن.

من میبینم که همکارم که نمازش ترک میشد الان نماز نمیخونه. میبینم که توکل ها غیب شده. هیچ هدفی و ایدئولوژی نیست.

یادمه در درس دینی حضرت علی گفته بود بزرگترین گناه فقره چون کفر و بی ایمانی میاره

یادمه پدربزرگم میگفت حضرت محمد هرکی که دزدی میکرد و مجازات میکردند و دست دزد و قطع میکردند. یادمه در درس دینی خونده بودیم زناکار سنگسار میشد..

یهو یه ویدیو اومد که شهردار با یک زن ... خدای من...

یه جا خونده بودم در قران که

خداوند میفرمودند. سرزمینی که آلوده به ظلم و تباهیست و رها کنید و مهاجرت کنید که عذابی سخت در راه است

من هنوز به قران ایمان دارم و با شندین اسم محمد(ص) میفرستم.

خدا هم هست جز این بود زندگی جز پوچی نبود

فقط دنبال اون کافری میگردم که دینمو کمرنگ کرد مقام محمد و علی و کمرنگ کرد.. دنبال اون دزدی که دینمون و ازمون گرفت

دنبال اون بی وجدانی که فرزندان کار و مد روز کرد و از معصومیت فرزندان سرزمینم برای درآمدزایی استفاده کرد

دنبال اون چادری که از حجاب کل مردمم خط خورده شد و حالا جای تقوا مردان و زنان سرزمینم تنها تن فروشی زنان بدنبال لقمه ای نان و بی عفتی مردان حریص و ...

این سرزمین دیگه بوی خون شهدای عزیزمو نمیده

این سرزمین دیگه بوی محبت و وفا نمیده

همه به دنبال دور زدن و پیچوندن همن

صاحبخونه یجور .. کارفرما یجور

پناه میبرم به خدا از شر جور و گناه

اینروزها شقایق های سرزمینم در داغ مادران شهید هنوز میسوزند. اینروزها آهوهای ضمانت رضا در دشت مقدس آقای هشتم تیرباران میشوند و ..

اینروزها همه میگویند تمام شد

نمیدانم چی ؟؟

میدانم امیدها و دلخوشی ها و بهارها و باران ها و آب سالی ها.. تمام شد

کاش مردی بود از جنس علی

کاش جسارت و ایمانی بود از جنس محمد

کاش عالمی بود از جنس امیرکبیر

کاش خالصی بد از جنس ابراهیم

کاش صاحب عصایی بود از جنس موسی

میشکافت دریای ظلمی که هر روز به مردابی سیاه تر تبدیل میشود. میسوزاند بت هایی که دم در کاخ ها گذاشته شد

میبرید سرهایی که از خون مومنین تغذیه کردند. و ایکاش منجی ما نه برای مشکلات اقتصادی نه برای دزدان اموال مسلمان

بلکه برای غارتگران دین بزرگ خدا قیام میکرد تا باز با آسودگی وجدان زندگی کنیم.

با واقعیت اینکه ما مخلوقیم و خدای ما هنوز به برگشتن ما چشم به راه است. برگشتن روزهای زیبا و پراز آرامش. امیدها و آرزوهای جوانان

جشن های ازدواج و به دنیا آمدن فرزندانمون

باریدن باران و بوی نم خاک مقدس سرزمینم

کاش خدا برگردد به سرزمینمان.

کاش باز بوی خدارا در مزرعه های گندم و باغ های انارو شالیزارهای برنج حس کنیم. کاش باز صدای خندیدن و هیاهوی بچه ها در کوچه ها شنیده شه. کاش مادران ساده و بدون پروتز و عملهای زیبایی باز با بسته سبزی دور هم جمع شوند و برای درست کردن آش نذری آرزوهایشان را در دل تکرار کنند.

دلم یه نمه هوای پاک میخواهد

دلم خانه های خشتی اما قلب های ساده و بیریا میخواهد

اینروزها مادربزرگ ها مهمان را مهمان نمیدانند. اینروزها مادربزرگ ها در مطب های زیبایی وقت میگذرانند.

اینروزها پدربزرگ ها در جیب هایشان نقل و بادوم ندارند

اینروزها پدرها خسته تر و ناامیدتر به باغ ها سر میزنند

اینروزها مادرها گوشی به دست به دنبال حراج ها و ..

دلم کمی هوای پاک میخواهد

کمی هوای پاک

مرا ببخشید که بی هوا مینویسم مرا ببخشید که بی هوا میگویم از غم هایی که میبینم و جای خالی خوشی ها را یاداوری میکنم.

میخواهم بیاد بیاورین نسل سوخته روزهای خوشی هم داشت

انروزها که در باغ پدربزرگ با کودکان فامیل به دنبال شاپرک ها میدویدیم و بازی هایمان با سنگ و کاغذ و چوب بود.. یادمان باشد صدای چالاپ چالاپ آب درون چکمه هایمان که در کوچه همه را میخنداند...

برچسب: نویسنده: ساناز کریمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:50

صفحه بندی