خرید بک لینک

دلم از همون بارون هایی میخواد که وقتی میبارید صدای شرشرش همه رو به سمت یک شیروونی یا سقف یا خونه هاشون فراری میداد.. دلم بارونی میخواد که وقتی میبارید میرفتیم روبروی چراغ های علائ دین وسط خونه جمع میکرد و همه میرفتیم زیر یک پتو و شیشه های داخل خونه رو مه میگرفت و بوی شلقم رو چراغ همه رو دیوونه میکرد. مامانم شلقم هارو میذاشت رو زمین تا نکنه بریزن رو زمین و همه با اینکه زبون و دهنمون میسوخت با ولع تمام شروع میکردیم به خوردن شلقم و تو یک چشم به هم زدن تموم میشد و ما هم سیر نشده از طعم و .. سردی هوای تنمون واسه مدتی با گرمای شلغم ها گرفته میشد.

دلم همون بارونی و میخواد که دعا مییکردیم ادامه پیدا کنه و اونروز مدرسه نریم. همون بارونی که خاک کوچه رو گل میکرد و وقتی ماشینی از کوچه رد میشد صدای پاشیدن آب بارون رو لباس یه رهگذر در حال فرار مارو سمت پنجره میکشوند.

دلم همون بارونی میخواد که همه با تعجب به آسمون نیگاه میکردیم و میدویدیم سمت مامان و داد میزدیم

مامان مامان این بارون از کجا میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان هم با مهربونی و لبخند بهمون نیگاه میکرد و میگفت از همون ابرهای تو اسمون. منم میگفتم مامان یعنی آسمون گریه میکنه؟

نکنه مامان دلش گرفته؟

مامانمم باز با همون لبخند که پررنگتر شده بود میگفت نه. اون دلش نگرفته میباره که درخت ها خشک نشن. زمین خشک نشه و .... و مردم یادشون نره

یادشون نره که همو ببخشن و به هم محبت کنن

این و دیگه مامانم نگفت

مامان خیلی عادی رفتار میکرد. تلفن نبود همسایه پشت در مونده بود در خونمون و میکوبوند. مادرم در و باز کرد چادر گل گلیش خیس خیس شده بود

مامانم نشوندش کنار چراغ و ازش خواست اگه سردشه لباسشو عوض کنه. اما فاطمه خانم یه نگاهی اطراف انداخت و چادرش و با احتیاط در آورد و نشست روبروی چراغ و گفت نه همین جا خوبه گرمه.. لباس های فاطمه خانم همیشه بوی نون و کشک و سبزی میداد.. حالا که خیس شد بود بیشتر بوی دود تنور خونشون و پخش میکرد. مامانم گفت بارون شدیدی،! ؟ فاطمه خانم که داشت دستاشو با چراغ گرم میکرد گفت آره.. خیلییییی

کلید خونه دستم نیست و پسرم هم خونه نبوده و پشت در خیس شدم. مامانم براش چای داغ آورد

من دویدم پشت پنجره و با انگشتم روی شیشه مه گرفته شروع کردم نقاشی کشیدن. تازه یاد گرفته بودم بنویسم "مادر"

آن مرد با اسب آمد .. آن مرد با اسب زیر باران آمد..

از مامان پرسیدم مامان الان آن مرد با اسب می آید؟

مادرم و زن همسایه خندیدن و احساس کردم به من میخندن. سرمو به سمت کوچه چرخاندم و گفتم می آید.. آن مرد با اسب زیر باران می آید..

دلم از اون بارون هایی میخواد که وقتی میاد مادرم میخندد. همسایه میدود و ...

دلم بارانی میخواهد که وقتی زیر بارونش قدم میزنی کسی نمیفهمه تویی که میباری یا اون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: ساناز کریمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:50

صفحه بندی